حكيم ابوالقاسم فردوسى
623
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
برفت و بر انديشه بر بود دير * بفرمود تا پيش او شد زرير به دو گفت بگزين ز لشكر هزار * سواران گرد از در كارزار برو تيز بر سوى هندوستان * مبادا بر و بوم جادوستان سوى روم گستهم نوذر برفت * سوى چين گرازه گرازيد تفت [ باز آمدن گشتاسب با زرير ] همى رفت گشتاسپ پر تاب و خشم * دلى پر ز كين و پر از آب چشم همى تاخت تا پيش كابل رسيد * درخت و گل و سبزه و آب ديد بدان جاى خرّم فرود آمدند * ببودند يك روز و دم برزدند همه كوهسارانش نخچير بود * بجوى آبها چون مى و شير بود شب تيره مى خواست از ميگسار * ببردند شمع از بر جويبار چو بفروخت از كوه گيتى فروز * برفتند ازان بيشه با باز و يوز همى تاخت اسپ از پى او زرير * زمانى بجايى نياسود دير چو آواز اسپان بر آمد ز راه * برفتند گردان ز نخچيرگاه چو بنهاد گشتاسپ گوش اندران * چنين گفت با نامور مهتران كه اين جز بآواز اسپ زرير * نماند كه او راست آواز شير نه تنها بيامد گر او آمدست * كه با لشكرى جنگ جو آمدست هنوز اندرين بُد كه گردى بنفش * پديد آمد و پيل پيكر درفش زرير سپهبد به پيش سپاه * چو باد دمان اندر آمد ز راه چو گشتاسپ را ديد گريان برفت * پياده به دو روى بنهاد تفت جهان آفرين را ستايش گرفت * به پيش برادر نيايش گرفت گرفتند مر يكدگر را كنار * نشستند شادان دران مرغزار ز لشكر هرانكس كه بد پيش رو * ورا خواندى شاه گشتاسپ گو بخواندند و نزديك بنشاندند * ز هر جايگاهى سخن راندند چنين گفت زيشان يكى نامور * بگشتاسپ كاى گرد زرّين كمر ستاره شناسان ايران گروه * هر آن كس كه دانيم دانش پژوه باخترت گويند كىخسروى * بشاهى بتخت مهى بر شوى كنون افسر شاه هندوستان * بپوشى نباشيم همداستان از يشان كسى نيست يزدان پرست * يكى هم ندارند با شاه دست نگر تا پسند آيد اندر خرد * كجا راى را شاه فرمان برد ترا از پدر سر بسر نيكويست * ندانم كه آزردن از بهر چيست به دو گفت گشتاسپ كاى نامجوى * ندارم به پيش پدر آبروى بكاوسيان خواهد او نيكوى * بزرگى و هم افسر خسروى اگر تاج ايران سپارد به من * پرستش كنم چون بتان را شمن و گر نه نباشم بدرگاه اوى * ندارم دل روشن از ماه اوى بجايى شوم كه نيابند نيز * بلهراسپ مانم همه مرز و چيز بگفت اين و برگشت زان مرغزار * بيامد بر نامور شهريار چو بشنيد لهراسپ با مهتران * پذيره شدش با سپاهى گران